
دارم از چهار راه ولیعصر بالا میروم. جلسه گروه آیینه تمام شده است. هنوز قیافه آدمها در برابرم رژه میرود. صدای محمود معتقدی در گوشم طنین انداز است:
"اور تگا، اورتگا".
اورتگاه را با چه لهجهی خاصی ادا میکرد. شاید نیکاراگوایی بود. شاید هم انسانی. انسانی که گاهی از عجز تف سر بالا میاندازد. انگار همین الان از کنار گور ساندینیو بلند شده بود و انگار روح ساندینیو در وجود محمود معتقدی ظهور کرده بود.
صدرا گفت: انگارحضرت معتقدی پیامبر ساندینیو بود که اورتگاه را به عذاب جهنم وعده میداد...
ادامه مطلب...

یک شب ـ بچگی ام کابوسی دیده بودم که باعث شد خودم را به باباجان برسانم و در حالیکه چشمهایم را محکم محکم بسته بودم و می خواستم تنگ به آغوشم بکشد / می گفتمش تمام خواهر ها و برادرها و عموزاده ها وخاله زاده ها و اقوام دور نسبی و سببی ام را هم بغل کند تا اجنه ی توی خوابم سراغشان نرود. میدانستم باباجان دستهایش ابنهمه بلند و بزرگ نیست اما باور نمی کردم. توی ذهنم باباجانم دستهایی داشت که کارگاه گجت داشت ... انعطاف پذیر و تا آخر دنیا در راه ...
ادامه مطلب...


به ساینا علیخانی و میش ِ وحشی ِ چشمش که اصالت و میراث است
کندو نیستی
تا موم ِ نگاهت را عسل بگیرم
از شهد ِ زنبور ِ کوهستان ِ ترانههایم
کندر نیز نه
تا معبد ِ شعرم را
از عنبر ِ تحدب ِ مشرقی ِ چشمهای ِ تو خوشبو کنم...
ادامه مطلب...

روزت بخیر"اورتگا"
چقدر
دیر آمدی
لطفاً
سری هم به دوستان "خاوری"ات
بزن
مادران
به دستهای سرخ تو
شک میکنند
شرمگین مباش...
ادامه مطلب...

«به سرفه ای تلخ»
به سرفه ای تلخ
درمیا نِ گلگون بستری آشفته
که به زیر سایۀ بلندِ زخم
آرام
آرمیده است ...
ادامه مطلب...






