شنبه های آخرماه آینه
جلسه بزرگداشت آینه برای جناب آقای عبدالرحیم جعفری – بنیانگذارانتشارات امیرکبیر- به
جلسه های بعد موکول شد.
جلسه شنبه آینه ، 27 مرداد ماه ، ساعت 5 ، به روال جلسه های پیش دردفتر نشر افراز برگزار
می گردد. خ فلسطین جنوبی ، خ وحیدنظری ، ک افشار، پ 4 ، واحد 5
آینه نوپای ما آهسته آهسته به راهش ادامه می دهد.دوباره کنارهم جمع می شویم به قدرخواندن چندخط شعری وداستان کوتاهی ، آنقدرکه وقت تنگ مجال می دهد.
به جمع کوچک ما سری بزنید ،حتی به قدرخوردن یک فنجان چای وشیرینی وگپی ولحظه های کوتاه برای کنارهم بودن .



جمله بهنام مدام توی ذهنم تکرارمی شود: "پهلوان زنده راعشق است."به آینه فکرمی کنم. به آینه که هنوززنده است ونفس می کشد. به آینه که اول راه است وراه بسیاردارد. شایدسال بعد گروهی تازه درچنین روزی به آینه دلداری بدهد یابه قول فریدقاسمی،سالها بعد،محققی جوان بخواهد درباره آینه،کافه تیتریاهرجمع تازه ای بداند.زمان به جلومی رود ودرهیچ لحظه ای به ...
ادامه مطلب...

یک هفته است که فکرم پیش آینه است. یک هفته است که میان قرن هفتم و دیروز و امروز میدوم. نمیدانم چرا حافظ و شاخ نبات رژه میروند جلو چشمم. خودشان را به ذهنم تحمیل میکنند. در گلگشت و مصلی راه میروند و حافظ در گوش نبات پچپچ میکند. بعد حافظ میرود تا دربار امیر مبارزالدین. امیر مبارزالدین از روزی که در میدان شهر تن از سر مست بواسحاق جدا کرد، مدام میفرستد پی حافظ و مدام نبات تنها میماند و تا آمدن حافظ، خودش را به پالودن شراب قرمز شیراز سرگرم میکند...
ادامه مطلب...

قفل، پلمپ، توقیف، مصادره ، ديگر چند سالی است که برایت غریبه نیستند. تو عادتت شده توقیفت کنند، قفلت زنند، مصادره ات کنند و درهای زندان را به رویت باز کنند. یادت هست روزی را که سوار موشک اجباری شدی تا تو را از قلمت، ایمانت، قلبت، کاغذت و شندرغاز حقوقت جدا کنند اما ندانستند که با جان و روحت کاری نتوانند کرد. تو از هیچکدامشان جدا نشدی و این بار دلتنگی هایت را در کافه ات گفتی؛ کافه ای که نامش را هم با قلبت عجین کردی. می دانم هرگز در مخیله ات نمی گنجید روزی تو را از این هم محروم کنند اما تو عادتت شده . مگر نه؟ همه چند سالی است عادت کرده ایم!...
ادامه مطلب...

رویابیژنی : جلسه ي سي تير هم گذشت. آن صبح چه قدر كار براي انجام دادن بود و چه قدر دلهره ي آبرومند برگزار شدن جلسه ... جلسه ايندفعه بيشترحرمت داشت. حرمتش كافه اي بود كه براي همشهريان خسته پاتوق مهرمندانه اي شده بود. كافه اي ارزانتر از كافه هاي ديگر در حوالي وصال. كافه اي كه به خيال بعضي ساده دلان تمام شد...
ادامه مطلب...








