تبليغاتX
گروه آینه
فرصتی برای گپ و چای و ادبیات و لبخند

 با تشکر از بهاره خطیری عزیز و آقای اسعدی گرامی که زحمت عکاسها را کشیدند:

 زرتشت عطااللهی

 جمع و مهدی اسماعیلی

 آذر میدخت / شاعر کوچک نابغه

 زرتشت و پدرش

عباس نجاریان/ مهدی اسماعیلی / زرتشت و آقای عطاالهی بزرگ

 


ادامه مطلب...

+ نوشته شده در  شنبه سی ام شهریور 1387ساعت 14:39  توسط رویا بیژنی  | 
یکشنبه آینده نقد داستانهای مهدی اسماعیلی / فیلمنامه نویس و قصه گوی  کودک و نو جوان/  و شعرخوانی زرتشت عطااللهی / شاعر ایرانی مقیم مسکو/ و تولد بهاره خطیری  عکاس زحمتکش جلساتمان است. حتما روز پربار و شادی خواهد بود.

داستانها رادر ادامه ی مطلب بخوانید.منتظر حضور گرمتان در نشر مهیستان / ساعت پنج بعد از ظهر  هستییم.


ادامه مطلب...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم شهریور 1387ساعت 8:41  توسط رویا بیژنی  | 

  تنظیم گزارش: عباس نجاریان

جلسه ماهانه آینه 

 محمود معتقدی : پاره های عاشقی 93 صفحه توسط نشر ثالث با طرح روی جلد اردشیر رستمی

مسئول جلسه ، علی عبدالهی متذکر شد که از مجموع اشعار معتقدی 9 تای دیگر یا چاپ شده یا زیر چاپ هستند . او با اشاره به زبان سالم و ساده اشعار مورد نقد به عاشقانه و تغزلی بودن آن ها اشاره کرد و قطعه ای از آن را می خواند :


ادامه مطلب...

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم شهریور 1387ساعت 13:10  توسط رویا بیژنی  | 
خیلی ها تابستان و شهریورش را عازم سفرند / نه اینکه نخواهند جلسه ی آقای نازنینی مثل اسعدی را بی خیال شوند... پس جای گله نیست که اینهمه آب میوه و شیرینی ای که اسعدی زخمتش را کشیده بماند روی دست جلسه / ما علاوه بر آن  همه شیرینی / شیرینی های دیگری هم داشتیم  که روی دست جلسه نماندند/ مثل علیرضا و اشادا/ کودکان خانم نوبخت و نوری...

مثل همیشه ی اول جلسه ها / نویسنده قصه اش را خواند. زهرا نوری مدیر جلسه بود و از جمع خواست نظر بدهند جمع هم در گیر تعارف و سکوت... زهرا سکوت را شکست و پرسید:

چرا هیچ کجای هیچ داستان شما ردی از زن نیست؟


ادامه مطلب...

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم شهریور 1387ساعت 7:47  توسط رویا بیژنی  | 
 وقتی دوربین حرفه ای نباشد و یک موبایل جور عکاس را بکشد / بهتر ازین نمی شود/ معذرت هم فایده ای ندارد/ باز خوب بود آقای هدایت با دوربینش چند غکس با کیفیت را برایمان فرستاد.

برای بهتر شدن خانم عکاسمان بهاره دست به دعاییم.

خانم باباخانی

آقای بهاری

 


+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم شهریور 1387ساعت 22:16  توسط رویا بیژنی  | 

 

نقد و بررسی داستان های آقای اسعدی به مدیریت زهرا نوری / ساعت 17 تا 19:30

 

 پل ورسک

با صدای زنگ، ناصر نیم خیز می شود:« آقا جمشیده.» و به دو می رود توی حیاط.

جمشيد چترش را تکان می دهد، می گذارد بیرون، دم در و با کیف دستی اش وارد می شود. خسرو از جایش بلند می شود. کتش را از دستش می گیرد و به جالباسی آویزان می کند. بعد می رود توی آشپزخانه تا برایش چای بریزد. جمشید نیم خیز می شود. چای را از دستش می گیرد و اشاره می کند:« ادامه بدید.» بعد کیفش را باز می کند. بجز وسائل خوشنویسی، یک کتاب هم توی کیفش گذاشته است: ترانه های خاطره انگیز– گلهای جاویدان...

 

سالهای ابری

 تا ديدمش جا خوردم. كيفم را پرت كردم جلو در و بدو رفتم طرفش:«چته؟» زير بغلش را گرفتم و كمك كردم تا بلند شود. با اشاره دست بهم فهماند كه طوريم نيست. پريدم تو آشپزخانه، يك ليوان آب ريختم و گذاشتم كنار دستش. ديدم نمي‌خورد، چند قطره ريختم توي دستم و شتك زدم به صورتش:
               - چي شده؟ منصوركو؟
 زل زده بود به پنجره:« نامرد رفت.»
               - نامرد؟!...کجا رفت؟» ...

 

 

شكار كاكايي


کوچه پشتي رو دور زدم. نمیخواستم زود برسم، فکر کنند که ندید بدیدم. ده دقیقه ای که گذشت، سروكله‌شان پيدا شد. ازروبه‌رو مي‌آمدند طرف پلي كه رويش ايستاده بودم. قربان صورتش را برق انداخته بود. صداي‌شان نمي‌آمد اما از پا تكان دادن‌هاي رسول معلوم بود كه دارند درباره فوتبال حرف مي‌زنند. راه افتادم طرف‌شان:
  - ابراهيم چه‌طوري؟ آب آورده‌ي؟
  - آره.
  - نون چي؟
  - دو تا آورده‌م.
  قربان يكي از پلاستيك‌ها را از دستم گرفت و سيگارش را كه تا نصفه كشيده بود زير پا له كرد. بعد نگاه كرد به رسول و گفت:
  - اين‌جوري نگاش نکنها. دو تا مثل تو رو مي‌ذاره تو جيبش.
  رسول نگاه کرد به غلام كه داشت می خندید.


ادامه مطلب...

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم شهریور 1387ساعت 10:26  توسط زهرا نوری  | 
متاسفانه  بهاره خطیری  / عکاس عزیزمان به دلیل بیماری تشریف نیاوردند و من و آقای جانوند مجبور به عکاسی با موبایل شدیم. از اینکه کیفیت عکسها پایین آمده عذر می خواهیم.

  

 


+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم شهریور 1387ساعت 9:0  توسط رویا بیژنی  |