زرتشت عطااللهی
جمع و مهدی اسماعیلی

آذر میدخت / شاعر کوچک نابغه
زرتشت و پدرش

عباس نجاریان/ مهدی اسماعیلی / زرتشت و آقای عطاالهی بزرگ



ادامه مطلب...

داستانها رادر ادامه ی مطلب بخوانید.منتظر حضور گرمتان در نشر مهیستان / ساعت پنج بعد از ظهر هستییم.
ادامه مطلب...

تنظیم گزارش: عباس نجاریان
جلسه ماهانه آینه
محمود معتقدی : پاره های عاشقی 93 صفحه توسط نشر ثالث با طرح روی جلد اردشیر رستمی
مسئول جلسه ، علی عبدالهی متذکر شد که از مجموع اشعار معتقدی 9 تای دیگر یا چاپ شده یا زیر چاپ هستند . او با اشاره به زبان سالم و ساده اشعار مورد نقد به عاشقانه و تغزلی بودن آن ها اشاره کرد و قطعه ای از آن را می خواند :
ادامه مطلب...

مثل همیشه ی اول جلسه ها / نویسنده قصه اش را خواند. زهرا نوری مدیر جلسه بود و از جمع خواست نظر بدهند جمع هم در گیر تعارف و سکوت... زهرا سکوت را شکست و پرسید:
چرا هیچ کجای هیچ داستان شما ردی از زن نیست؟
ادامه مطلب...

برای بهتر شدن خانم عکاسمان بهاره دست به دعاییم.



















خانم باباخانی



آقای بهاری
















نقد و بررسی داستان های آقای اسعدی به مدیریت زهرا نوری / ساعت 17 تا 19:30
پل ورسک
با صدای زنگ، ناصر نیم خیز می شود:« آقا جمشیده.» و به دو می رود توی حیاط.
جمشيد چترش را تکان می دهد، می گذارد بیرون، دم در و با کیف دستی اش وارد می شود. خسرو از جایش بلند می شود. کتش را از دستش می گیرد و به جالباسی آویزان می کند. بعد می رود توی آشپزخانه تا برایش چای بریزد. جمشید نیم خیز می شود. چای را از دستش می گیرد و اشاره می کند:« ادامه بدید.» بعد کیفش را باز می کند. بجز وسائل خوشنویسی، یک کتاب هم توی کیفش گذاشته است: ترانه های خاطره انگیز– گلهای جاویدان...
سالهای ابری
تا ديدمش جا خوردم. كيفم را پرت كردم جلو در و بدو رفتم طرفش:«چته؟» زير بغلش را گرفتم و كمك كردم تا بلند شود. با اشاره دست بهم فهماند كه طوريم نيست. پريدم تو آشپزخانه، يك ليوان آب ريختم و گذاشتم كنار دستش. ديدم نميخورد، چند قطره ريختم توي دستم و شتك زدم به صورتش:
- چي شده؟ منصوركو؟
زل زده بود به پنجره:« نامرد رفت.»
- نامرد؟!...کجا رفت؟» ...
شكار كاكايي
کوچه پشتي رو دور زدم. نمیخواستم زود برسم، فکر کنند که ندید بدیدم. ده دقیقه ای که گذشت، سروكلهشان پيدا شد. ازروبهرو ميآمدند طرف پلي كه رويش ايستاده بودم. قربان صورتش را برق انداخته بود. صدايشان نميآمد اما از پا تكان دادنهاي رسول معلوم بود كه دارند درباره فوتبال حرف ميزنند. راه افتادم طرفشان:
- ابراهيم چهطوري؟ آب آوردهي؟
- آره.
- نون چي؟
- دو تا آوردهم.
قربان يكي از پلاستيكها را از دستم گرفت و سيگارش را كه تا نصفه كشيده بود زير پا له كرد. بعد نگاه كرد به رسول و گفت:
- اينجوري نگاش نکنها. دو تا مثل تو رو ميذاره تو جيبش.
رسول نگاه کرد به غلام كه داشت می خندید.
ادامه مطلب...





















