یکشنبههای دوستی؛ پای تنور گرم محبت، همراه با چای داغ و شعر و قصه و گپ و دیدار دوستان. اولین یکشنبه تیرماه داغ 87 همراه با شعرهای تازه از تنور درآمدهی علی عبداللهی و نکته نظر دوستان!
دوستان حاضر در جلسه:
خانمها: زندی – بیژنی- نوری- عاطفه - کریمی - خطیری
آقایان: معتقدی – علی شریفزاده - قزللو– – نجاریان– بهاری – عبداللهی –– مرادی - اسعدی - جانوند.
دستور جلسه: نقد و بررسی شعرهای علی عبداللهی
مدیر جلسه: بابک بهاری.
پس از شروع جلسه توسط آقای بهاری و معرفی کوتاه علی عبداللی و آثارش از ایشان درخواست شد تا چند دقیقهای صحبت کنند:
عبداللهی:
در یکی از روستاهای بیرجند متولد شدم. تا پایان دوران دبیرستان در بیرجند بودم و از سن هیجده سالگی به تهران نقل مکان کردم. خیلی دلم میخواست و سعی کردم که رشتهی ادبیات را بخوانم. موفق نشدم. از سر اتفاق رشتهی آلمانی را شروع کردم. در ابتدا با زبان آلمانی خیلی بیگانه بودم و برایم خیلی سخت بود. تا جایی که یک ترم مشروط شدم. رفته رفته، بر اثر توفیق اجباری بیشتر با این زبان آشنا شدم و گفتم چه خوب شد که به این رشته رو آوردم. در ترمهای بعد بیشتر کار کردم و نمراتم را به هیفده و هیجده رساندم. علاقهمند شدم و با اسم مستعار کاری را ترجمه کردم. رو به جلو که رفتم، با توجه به علاقهام به شعر، به ترجمهی شعر رو آوردم و اولین بار ترجمهی ریلکه را به پایان رساندم. بهضیها فکر میکنند که ترجمه روی شعرم تاثیر گذاشته و بعضی میگویند که ترجمهها متاثر از شعرهای من است. اولین کارم به نام« هی راه میروم در تاریکی» در اسفند 76 منتشر شد. همین کار با نام «بر پاگرد یادها» سال 73 به ارشاد فرشتادم که از آقای میرسلیم مجوز نگرفت. با ناشری که اولین کارم را چاپ کرد اختلاف پیدا کردم. ناچار شدم کتاب «اکنون میان دو هیچ» نیچه را از او پس بگیرم. کتاب ریتسوس را گفته بود که هزار جلد چاپ کرده، بعدها متوجه شدم که خیلی بیشتر از اینها چاپ کرده که با زحمت توانستم کتاب ریتسوس و کتابهای دیگری که در دستش بود را از او پس بگیرم. کتاب دیگرم«این است که نمیآید» را نشر ثالث در آورد و به درخواست دوستان از کارهایی که توی وبلاگ دارم آوردم. نوعی طنز که به مفاهیم روشنفکری امروز پرداختم. مثل زوزهی شکوهمند بلاغی شغال.
سه شعر طنز و یک شعر هم از کتاب «این است که نمیآید» توسط شاعر خوانده شد...
ادامه مطلب...



فردا / یکشنبه / ساعت ۵ بعدازظهر ۲۲ اردیبهشت/ در نشر مهیستان منتظر حضور گرمتان هستیم با چای و لبخند و قصه و غزل و مباحثی پیرامون نقد از آقای اصلان قزللو.

شکر خدا گودرزی 
اصلان قزللو
ادامه مطلب...

این هفته هم مثل همیشه شعر خوانی و قصه خوانی داریم همراه با برنامه ای که آقای اصلان قزاللو مدیر وبلاگ خانه ی نقد/ ترتیب و در موردش صحبت خواهد کرد با مدیریت خودِ او و مثل همیشه پذیرایی مختصر و گپ و لبخند.
منتظر حضور گرم و صمیمانه تان همراه با اشعار و قصه های خوبتان هستیم .


عروسکهای بهشتی
خوابم نمی اید . پر از حسرتم . من که در جلسه ی امروز شادمانی را خوب بازی کردم / خوب خندیدم / خوب گپ زدم / خوب گوش دادم... امشبم چرا اینهمه بغض دارد!!! خالی ِ فنون ِ گزارش نویسی ام و پر از حرف .
مادر ! فقط همین امشب خیال ناگزیرت را از من بگیر... فقط همین امشب که قول داده ام گزارشگر شوم / فقط همین امشب لای لایت را نگو... خوابم نمی آید مادر!
ادامه مطلب...


ممنونم از همدردیهای ارزشمند همه ی شما نازنینان .دوستتان دارم بی دریغ و جاودانه...

«دردناكترين داستان عالم»، «ميروم كه بميرم» ، «شورشگران را به زانو درآوريم»، «تشيع جنازه يك زنده به گور»، «التهاب سرد» و «نوعي خصومت» از جمله آثار منتشر شده اين نويسنده و منتقد ادبي است.
بينياز در سالهاي اخير علاوه بر نوشتن داستان كوتاه در حوزه رمان نيز آثار متعدد و ماندگاري چون «بعد از مرگ هنوز ميميرم» ، «اندوه مرده»، «ملاقات با مسيح» و «ستيزهجوي دلتنگ» را منتشر كرده است.
ادامه مطلب...


دیرشده بود . رتق و فق خانگی با تنبلی گل فروش دست به دست هم داده بود تا باز شرمنده شوم. آقای اسعدی همزمان با من جلوی در انتشارات رسیده بود. چقدر محجوب و مودب اند ایشان ! در را که باز کردم خانم بیژنی روبرویم بود . نگاهی کرد که آبکش شدم . زود گلی را که گرفته بودم پیش آوردم هوا خنک تر شود . از هرم خجالتم مردادی شده بودم . شش نفر آمده بودند و من ...
خانم بیژنی تند بساط پذیرایی را چید . معلوم بود " کدبانوی مفصلی است " چون چیزی از قلم نیفتاده بود . سایرین هم آمدند و جلسه تقریبا به موقع شروع شد :
ادامه مطلب...

در ضمن از کسانی که مایلند آثار ادبیشان / در جلسات آتی آینه نقد و بررسی شود / خواهشمندیم نام/ آدرس و اثرشان را در کامنتدانی همین وبلاگ بگذارند / تا بررسی و اقدام شود.
ادامه مطلب...

ادامه مطلب...

با اینهمه نمی توان این موضوع را نگفته گذاشت که خوشحال می شویم در جلسه ی آینده حضورآ ببینیم و بشنویمتان.
لطفآ ادامه ی مطلب را کلیک کنید:
ادامه مطلب...

حالا که شدیدآ گلو درد دارم و دیگر حتی همان یک ذره ی دیروزی هم صدایم در نمیاید و فقط اصوات گوشخراش تقدیم باباجانم می کنم / صدای باباجان را از گوشی تلفن می شنوم که می گوید:
مگر دیوانه ای که با این احوالت می روی جلسه ای که پولی ازش در نمی اید؟
زخمناکترین صدای گوشخراشم را در میاورم و می گویمش :
ادامه مطلب...

این اولین گزارش زهرا نوری عزیز بود که باز خوانی اش به یادم انداخت آینه باید / باید / باید بماند و مامن همه ی ما باشد/ خواندن مجددش را پیشنهادتان می کنم و امروز با اینکه خودم سخت بیمارم و شاید توان آمدنم در جمعتان نباشد / منتظر قدوم مبارکتان هستم. ما چقدر کوچک می شویم وقتی که به بهانه های خرد / خرده می گیریم ... دوستتان دارم :
اولین جلسهی آینه، خرداد 86
من غارنشین سالهاست ازهرجمعی دور بودهام.سالهاست تو غارخودم کتاب میخوانم و هرزگاهی چیزی می نویسم . تازه ازخواب اصحاب کهفیام بیدار شدم. تازه جرات کردهام پام را از تنهایهایم بیرون بگذارم ...
ادامه مطلب...


تمام همراهان نازنین جلسه ی آیینه ! عذر خواهی و ارادتمان را بپذیرید .







