تبليغاتX
گروه آینه
فرصتی برای گپ و چای و ادبیات و لبخند

حالا که شدیدآ گلو درد دارم و دیگر حتی همان یک ذره ی دیروزی هم صدایم در نمیاید و فقط اصوات گوشخراش تقدیم باباجانم می کنم /  صدای باباجان را از گوشی تلفن می شنوم که می گوید:

 مگر دیوانه ای که با این احوالت می روی جلسه ای که پولی ازش در نمی اید؟

 زخمناکترین صدای گوشخراشم را در میاورم و می گویمش :

 

 


ادامه مطلب...

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم بهمن 1386ساعت 9:34  توسط رویا بیژنی  | 
چند شعر کوتاه از بابک بهاری :

جهان سیبی ست

ما دستهای طلبناکش

بر دار اندیشه از کرمی که می تراشدش

یا برگی که پنهانش می دارد

............................

جنگاور پیر از میدان نبرد باز گشت

بی پاسخ به این پرسش که

 نام آخرین مغلوب چیست ؟

...........................

 

یک روز به نوروز

دهانم آب می افتد

از شکوفه ها

 

............................

 

در پارکها هیچ مردی با جیبهای پر از پرنده

آواز نمی خواند

در پارکها هیچ زنی

در سایه سار امن خویش

آواز نمی خواند

به گاه سا یه ساری من

و پرنده گی تو

آواز ما تنها مرثیه ایست برای آزادی

 

 

 

 


+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم آبان 1386ساعت 18:54  توسط   | 

خنده ابلهانه

این خانه و این باغچه ارث ما و احمد سرایدار خانه و باغبان این باغچه است. ولی ما هر چه گل در این باغچه کاشتیم او خشک کرده است.

گناهی هم ندارد این بیچاره ابلهی است که فقط گندم و یونجه کاشته است و هیچ گونه سر رشته ای از گل کاری ندارد.

امروز صورت حسابی به دستم داده است که در آن مبلغی را برای خرید کود هزینه کرده است . می گویم احمدی ! تو که خودت ریدی به باغچه دیگه نیازی به کود نبود ! ابلهانه می خندد. و من عاشق این جور خنده هایش هستم.


+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم مهر 1386ساعت 23:24  توسط   | 
این شعر  محاوره  به گروه آینه  تقدیم می شود. باشد که به زمزمه گرم نفسان آتش کبریتی شود در دالان پر رفت وامد ذهن. تا پای کسی را لگد نکنیم..

پای آب سوخته تواین دشت های دور

نیست توی کله هیچکس

نه شرافت ..نه غرور

واسه ی یه کف نون

مردم گشنه می افتن به پاهای اهل زور...


ادامه مطلب...

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم تیر 1386ساعت 6:6  توسط   | 
به روح سعید موحدی که پیکر او را زارعی، نه گورکنی، همچون گندم‌دانه‌ای، نه که لاشه‌ای، به مزرعه‌ای داد. وعده‌ی ما – من با او – به گندمزار
سعيد موحدي
گندم لب‌تشنه خوشه می‌شود
و خرزهره را سیل بباید بست برای روییدن
یکی را ایمان می دهند
در زمین دیمش می‌رویانند
بی منت آب

آن دیگری را صورت می‌دهند
تا سیرتش میسر نشود
حتی به بارش باران‌ها

مرا لب‌تشنه‌ام برویان
چون گندم
دانه‌ی دیمم کن
تا بی منت باران برویم
که آب را
اینجا...

ادامه مطلب...

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم تیر 1386ساعت 13:44  توسط   | 

                                                            عباس نجاريان 

 

نه در حسرت آغوشي گرم

كه براي بالشي نرم

هفته را...


ادامه مطلب...

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام خرداد 1386ساعت 14:42  توسط   | 

باران

آسمان را

می کارد

در شیار دانه ی گندم.

نان

 آسمان  مجسم است ...       


ادامه مطلب...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم خرداد 1386ساعت 5:15  توسط   | 

به ساینا علیخانی و میش ِ وحشی ِ چشمش که اصالت و میراث است

کندو نیستی
تا موم ِ نگاهت را عسل بگیرم
از شهد ِ زنبور ِ کوهستان ِ ترانه‌هایم

کندر نیز نه
تا معبد ِ شعرم را
از عنبر ِ تحدب ِ مشرقی ِ چشم‌های ِ تو خوشبو کنم...


ادامه مطلب...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم خرداد 1386ساعت 5:13  توسط   | 
اورتگا، کودکان نیز هرگز ترا نمی‌بخشند:

 

 

روزت بخیر"اورتگا"

چقدر

دیر آمدی

لطفاً

سری هم به دوستان "خاوری"ات

بزن

مادران

به دست‌‌های سرخ تو

شک می‌کنند

شرمگین مباش...


ادامه مطلب...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم خرداد 1386ساعت 12:3  توسط   | 

«به سرفه ای تلخ»

 

می گریزد خواب

به سرفه ای تلخ

درمیا نِ گلگون بستری آشفته

که به زیر سایۀ بلندِ زخم

                             آرام

                              آرمیده است ...


ادامه مطلب...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم خرداد 1386ساعت 5:18  توسط   |