تبليغاتX
گروه آینه
فرصتی برای گپ و چای و ادبیات و لبخند

سفر

 

چمدانم را برداشتم و

آمدم

اما اين فقط يك شوخي ست

ويا لااقل تو باورنكن!

جدايي

بريدن درخت از ريشه است

و اره كردن زندگي

كه مرگ را رقم مي زند

اما من زنده ام

واين يعني من آنجايم

كنار تو

كنار تو و درخت توت و اسب.

---------------------------------------

آنجا...

 

آنجا خانه اي بود

با کوبه ای از ابر و زنگ و آفتاب

واسبي سفيد و وحشي

كه مي توانست آدم را

از تپه هاي سبز آرزو بالا ببرد

 

آنجا پرودگاري بود

كه دعاهايم را اجابت مي كرد

 

آيا اگر باز گردم

هنوز دودكش آن خانه دود مي كند

هنوز آسمان آبي ست؟!

آيا اگر باز گردم

هنوز او آنجاست؟

-------------------------------------

این شعر را سال ها پیش گفته ام

وقتي آيلار اين شعر را تايپ مي كرد، بغض كرده بود. گفت: داداش ! يعني ممكنه! گفتم: او همه جا مي تواند باشد.  واز اتاق بيرون زدم تا اشك هايش را نبينم...

 

 تراموا

 من بير تراموادا تانريني گوردوم!

اونلا من كئچيتديم قارلي بير گونو

دومان بوروموشدو تام خياواني

يالنيز بوراخمادي او سوروچونو...

 

شابقاسي باشيندا، الينده چانتا

پالتاري آغ آبباق، گوزلري دنيز...

من بير تراموادا تانريني گوردوم

بيليرم سيز مني باشا دوشمه سيز!

 

اگر من گوردويوم تانري دئييلدي

كيمي ايدي او كيشي، نه ايدي آدي؟!

ندن سوت دولانار دامارلاريمدا

ندن آغزيمدادي گويلرين دادي؟!

 ترجمه:

 تراموا

 من خدا را در يك تراموا ديدم

وبا او

پشت سر گذاشتم

يك روز برفي را.

خيابان را سراسر مه گرفته بود

اما او راننده را تنها نگذاشت.

 

كلاهي سفيد بر سر داشت

و چمداني در دست

لباسي سفيد پوشيده

وچشم هايش آبي آبي بود.

من خدا را در يك تراموا ديدم.

مي دانم

شما حرف مرا باور نخواهيد كرد.

 

اگر آنكه را كه من ديدم

خدا نبود

پس آن مرد چه كسي بود

و چه نام داشت؟!

چرا شير در رگ هايم جاري ست

چرا طعم آسمان را

در دهانم حس مي كنم؟!

-------------------------------------------

 


+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم آذر 1387ساعت 19:12  توسط رویا بیژنی